ای ایران...
هیچ آیا تا به حال دلت لرزیده است؟ آنچنان که تارهای گیسوانی پریشان٬از وزش خنکای نسیمی بهاری می لرزد! هیچ آیا٬معبود خویش را در کنار داشته ای؟ و سر در بناگوش او نهاده٬از عطر دل آویز گیسوان پرندینش از خود بی خود شده ای؟ هیچ آیا عطر خاطره آمیز رویا را در مشام جان خویش نیوشیده ای؟ بیا٬همگام با من تا ماسوله آنجا که پنجره های خانه ها٬رو به سوی دامن دامن گل و سبزه گشوده می شوند و تو در دورنمای شهر٬چیزی جز لطافت و زیبایی نمی یابی. آنجا که بام هر خانه ای٬راهگذر رهگذرانی خسته است که پس از گذران روزی پر تلاش٬با کوله باری از عشق و عاطفه به خانه باز می گردند تا سر سفره ساده ای میهمان سادگی و صفای روستایی خویش باشند...
آه٬در گلستانه چه بوی علفی می آید!
این همان شمیم مقدسی است که گویا در کوچه ساران بهشت جاریست... بوی شبدرهای خیس از قطرات شبنم٬جریان موسیقی دل چسب وزش نسیم صبح گاهی در لابلای شاخه های بیدهای مجنون و ترنم شیرین بال زدن های قمریان و سارها را تکمیل می کند٬هنگامی که در هجوم نخستین تراوش انوار خورشید از خواب شبانه٬سر بر می دارند... بگو بدانم...! چه کسی می تواند بگوید٬زیبایی بکر و وحشی کویر٬با آن تپه ماهورهایی که تا چشم کار میکند و بی نهایت را مینمایاندت از زیبایی سبزه زاران شمال کمتر است؟ چه کسی قادر است ستاره چینان مردمان ساده دلش را٬در نقره باران شب های ماهتابی٬در مظروف واژگان بگنجاند...؟
هلا٬سرزمین من...
چه عاشقانه و بی منت٬آغوش به روی فرزندانت گشوده ای و آنان را از سفره نعمت خویش بهره مند ساخته ای. می پندارم بهشت این جاست٬خاک تو٬خاک بهشت است٬زلال چشمه سارها و رودهایت٬چشمه ها و رودخانه های بهشت را در خاطر می نشاند. از شمال تا جنوب و از شرق تا به غرب تو٬بهار و تابستان و پاییز و زمستان را یک جا در خود جمع کرده ای. ابر و باد و باران٬وام دار تو اند. کوه٬استواریش را٬دریا توفندگی اش را٬دشت٬سر سبزی اش را٬کویر٬هرم سوزانش و آسمان بی انتهایش را از سفره تو متنعم شده اند. شهر هایت٬یک به یک٬پایه های مهد تمدن و فرهنگ را بر شانه های استوار خویش نهاده اند.
هلا٬مادر من٬
می اندیشم تو چه صبور و پا بر جایی و حوادث تلخ روزگار هرگز خم به ابروی تو نیاورد و تو هرگز٬زانوی تسلیم بر زمین ننهادی و سر در برابرشان فرو نیاوردی... هلا٬تبریزت٬خراسان و شیراز و کاشان و اصفهان و کرمانت٬هلا سیستانت٬سرزمین اسطوره و حماسه... از کدام پاره از پیکرت بگویم که هر یک گوشه ای از بهشت خدا را در باورمان زنده می دارد...؟ می خواهم قصیده ای بسرایم در مدحت٬به درازای تاریخ٬آن سان که ابر٬ببارد٬دریا طغیان کند و کوه فرو پاشد. می خواهم تو را در ترانه ای٬به وصف بنشینم٬آنچنان که زنان کوچ نشین عشایر٬هنگامی که پاچین های رنگارنگ و چشم نواز خویش را بر تن دارند و با هلهله ای شور افزا٬دستمال های سپیدشان را بر فراز سر٬می چرخانند و گرد بر گرد هم٬به رقص و پایکوبی بر می خیزند٬آن را به زمزمه ای شیرین٬ترنم کنند که هله برخیز٬به شوری که بشورانیمان... و چوپانان عاشق٬هنگامی که در دشت ها و دمن ها٬گله شان را یله می کنند و در گوشه ای می آسایند٬مصراع به مصراعش را در بند بند نای خویش بنوازند... می خواهم در مدح تو واژه ای بیابم٬به سبزای سبزینه های دشت های شمال و به آبی آسمان کردستان و به سرکشی کوه های البرز و جبال بارز و سهند و سبلان و به سوزندگی کویر لوت و به عطر نارنجستان های شیراز و به شیرینی رطب های نخلستان های جنوب و به زلالی زاینده رود و به وسعت دریای خزر و خلیج فارس... می خواهم برای تو٬جمله ای بنویسم... که عاشقانه ترین غزل حافظ و حکیمانه ترین کلام سعدی و عارفانه ترین پند مولانا و فاخرترین سخن ناصر خسرو را به معنا بنشیند. می خواهم از دیدنی هایت بگویم٬از کوه ها٬دشت ها٬رودها و دریاهایت سخن برانم٬می خواهم از آب و خاک و درخت و آسمان و ابر و باد و بهار و تابستان و پاییز و زمستانت بگویم و ستارگان آسمان کویرت را یک به یک بر چینم و در طبقی زرین٬پیش کشت نمایم لیکن٬مگر می شود بحر را در کوزه گنجانید.؟ هلا سرزمین من٬معبود من٬مادر من...
...
کجا تو را صدا کنم؟
تو ای همیشه چون نسیم
مهربان
کجا بخوانمت به نام؟
تو ای همیشه چون درخت
سبز سبز
تو آن طلوع جاودانه ی سحر گهی
نشسته تا به عمق تو به توی کوچه ی شبانه ی دلم
تو ای نجیب
همیشه تا همیشه با منی...
