تبليغاتX
...رهگذر...

...رهگذر...

بسان رهنوردانی كه در افسانه ها گويند ...

...

سلاخی می گریست،

به قناری کوچکی

دلباخته بود ...

+ نوشته شده در  جمعه هفتم فروردین 1388ساعت 1:5  توسط رهگذر  | 

سهراب

بهترین چیز رسیدن به نگاهیـــــــــــــــــــــــــست

که از حادثه ی عشق تر است ...

+ نوشته شده در  جمعه دوم اسفند 1387ساعت 17:33  توسط رهگذر  | 

به یاد عزیزانی که رفتند ...

ای زمستان باستانی،

پرنده هایی که به جستجوی دانه رفتند

ناگهان برف شدند ...

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم آبان 1387ساعت 23:7  توسط رهگذر  | 

زنده یاد احمد شاملو

طبیعت بی جان

 

دسته ی کاغذ

بر میز

در نخستین نگاه آفتاب.

 

کتابی مبهم و

سیگاری خاکستر شده کنار فنجان چای از یاد رفته.

 

بحثی ممنوع

در ذهن.

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم تیر 1387ساعت 2:40  توسط رهگذر  | 

...شاملو...

هجرانی

 

که ایم و کجاییم

چه می گوییم و در چه کاریم؟

 

پاسخی کو؟

 

به انتظار پاسخی

                      عصب می کشیم

و به لطمه ی پژواکی

کوه وار

         در هم می شکنیم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387ساعت 2:16  توسط رهگذر  | 

اینم یه شعر زیبا

که امیدوارم ازش لذت ببرید ...

بنام آفريدگاردانايي :

زندگي جوشش يك رودپرازهمهمه هاست

زندگي دغدغه زيستن چلچله هاست

زندگي معني دانستن ونابودي ناداني هاست

زندگي چشمه سرشاروپرازنعمت آگاهي هاست

قصّه كوتاه كنم دوست كه اين شور و نـوا

تا ابد ماندني و عامل پويايي هاسـت ...

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387ساعت 20:35  توسط رهگذر  | 

شبانه

 همه در خواب بودند

       جز ماه که به ستاره هایش می خندید

                               و روزگار که از حال دل من می پرسید

                                        و راه که منتظرم بود..

درختان تماشایم میکردند

            و خط سفید کنار جاده دم از رفاقت میزد

کاش با من بودی و تنهایی را می دیدی که چقدر با محبت بود

                  و غم که سر افکنده در کنارم می آمد

       و زندگی آن شب چه سخت می گذشت

                                                همه در خواب بودند ...

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387ساعت 1:26  توسط رهگذر  | 

فروغ فرخزاد (یادش گرامی)

من از نهایت شب حرف میزنم

من از نهایت تاریکی

و از نهایت شب حرف میزنم

اگر به خانه ی من آمدی برای من ای مهربان چراغ بیاور

و یک دریچه که از آن

به ازدحام کوچه ی خوشبخت بنگرم

+ نوشته شده در  شنبه هفتم اردیبهشت 1387ساعت 4:33  توسط رهگذر  | 

زنده یاد احمد شاملو

گر بدين سان زيست بايد پست

من چه بي شرمم اگر فانوس عمرم را به رسوائي نياويزم

بر بلند كاج خشك كوچه بن بست

گر بدين سان زيست بايد پاك

من چه ناپاكم اگر ننشانم از ايمان خود، چون كوه

يادگاري جاودانه بر تراز بي بقاي خاك

+ نوشته شده در  شنبه هفتم اردیبهشت 1387ساعت 4:12  توسط رهگذر  | 

زمستان (م.ا.ث)

سلامت را نمي خواهند پاسخ گفت, سرها در گريبان ست.

كسي سر بر نيارد كرد پاسخ گفتن و ديدار ياران را.

نگه جز پيش پا را ديد, نتواند,

كه ره تاريك و لغزان ست.

و گر دست محبت سوي كس يازي,

به اكراه آورد دست از بغل بيرون؛

كه سرما سخت سوزان ست.

نفس, كز گرمگاه سينه مي آيد برون, ابري شود تاريك.

چو ديوار ايستد در پيش چشمانت.

نفس كاينست, پس ديگر چه داري چشم

ز چشم دوستان دور يا نزديك؟

مسيحاي جوانمرد من! اي ترساي پير پيرهن چركين!

هوا بس نا جوانمردانه سردست . . . آي . . .

دمت گرم و سرت خوش باد!

سلامم را تو پاسخ گوي, در بگشاي!

منم من, ميهمان هر شبت, لولي وش مغموم.

منم من, سنگ تيپا خوردة رنجور.

منم, دشنام پست آفرينش, نغمة ناجور.

نه از رومم, نه از زنگم, همان بي رنگ بي رنگم.

بيا بگشاي در, بگشاي, دلتنگم.

حريفا! ميزبانا! ميهمان سال و ماهت پشت در چون موج مي لرزد.

تگرگي نيست, مرگي نيست.

صدائي گر شنيدي, صحبت سرما و دندان ست.

من امشب آمدستم وام بگزارم.

حسابت را كنار جام بگذارم.

چه مي گوئي كه بيگه شد, سحر شد, بامداد آمد؟

فريبت مي دهد, بر آسمان اين سرخي بعد از سحرگه نيست.

حريفا! گوش سرما برده است اين, يادگار سيلي سرد زمستان ست.

و قنديل سپهر تنگ ميدان, مرده يا زنده,

به تابوت ستبر ظلمت نه توي مرگ اندود, پنهان ست.

حريفا! رو چراغ باده را بفروز, شب با روز يكسان ست.

سلامت را نمي خواهند پاسخ گفت.

هوا دلگير, درها بسته, سرها در گريبان, دست ها پنهان,

نفس ها ابر, دل ها خسته وغمگين,

درختان اسكلت هاي بلور آجين,

زمين دلمرده, سقف آسمان كوتاه,

غبار آلوده مهر و ماه,

زمستان ست.

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387ساعت 4:42  توسط رهگذر  | 

شعری زیبا از اخوان (یادش گرامی)

همان رنگ و همان روی،

همان برگ و همان بار.

همان خنده ی خاموش در او خفته بسی راز،

همان شرم و همان ناز.

همان برگ سپید به مثل ژاله ی ژاله به مثل اشک نگونسار،

همان جلوه و رخسار.

نه پژمرده شود هیچ،

نه افسرده؛ که افسردگی روی

خورد آب زپژمردگی دل.

ولی در پس این چهره دلی نیست.

گرش برگ و بری هست،

زآب و ز گلی نیست.

هم از دور ببینش.

بمنظر بنشان و به نظاره بنشینش.

ولی قصه ز امّیدهایی که دراو بسته دلت، هیچ مگویش.

مبویش.

که او بوی چنین قصه شنیدن نتواند.

مبر دست به سویش.

که در دست تو جز کاغذ رنگین، ورقی چند، نماند

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم اردیبهشت 1387ساعت 21:36  توسط رهگذر  |