![]() |
![]() |
|
| بسان رهنوردانی كه در افسانه ها گويند ... |
|
:FREEDOM . To love ,And to freedom ;Plenty paths are ahead ,To peace .And to humanity as well . ,Don't ever lose your heart's words ,Don't ever cross out your numerous verses For one is verse breaking And one is word burning . !Fatigued i am, Fatigued ... Play my notes ... Compose me ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387ساعت 15:56 توسط رهگذر |
|
|
,Lord ;Send me sleep that i may live .The wrongs i've done this day forgive ,Bless every deed and thought and word .I've rightly done,or said,or heard ;Bless relatives and friends always .Teach all the world to watch and pray ,My thanks for all my blessing ..Take and hear my prayer for Jesus' Sake |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت 16:19 توسط رهگذر |
|
|
که امیدوارم ازش لذت ببرید ...
بنام آفريدگاردانايي :
زندگي جوشش يك رودپرازهمهمه هاست زندگي دغدغه زيستن چلچله هاست زندگي معني دانستن ونابودي ناداني هاست زندگي چشمه سرشاروپرازنعمت آگاهي هاست قصّه كوتاه كنم دوست كه اين شور و نـوا تا ابد ماندني و عامل پويايي هاسـت ... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387ساعت 20:35 توسط رهگذر |
|
|
همه در خواب بودند
جز ماه که به ستاره هایش می خندید و روزگار که از حال دل من می پرسید و راه که منتظرم بود.. درختان تماشایم میکردند و خط سفید کنار جاده دم از رفاقت میزد کاش با من بودی و تنهایی را می دیدی که چقدر با محبت بود و غم که سر افکنده در کنارم می آمد و زندگی آن شب چه سخت می گذشت همه در خواب بودند ... |
|
+ نوشته شده در
شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387ساعت 1:26 توسط رهگذر |
|
|
که با دست خط خودم نوشتم و امیدوارم خوشتون بیاد .. که البته به دلیل بزرگ بودن سایزش اونو در ادامه مطلب گذاشتم ..
ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دهم اردیبهشت 1387ساعت 23:53 توسط رهگذر |
|
|
من از نهایت شب حرف میزنم من از نهایت تاریکی و از نهایت شب حرف میزنم اگر به خانه ی من آمدی برای من ای مهربان چراغ بیاور و یک دریچه که از آن به ازدحام کوچه ی خوشبخت بنگرم |
|
+ نوشته شده در
شنبه هفتم اردیبهشت 1387ساعت 4:33 توسط رهگذر |
|
گر بدين سان زيست بايد پست
من چه بي شرمم اگر فانوس عمرم را به رسوائي نياويزم بر بلند كاج خشك كوچه بن بست گر بدين سان زيست بايد پاك من چه ناپاكم اگر ننشانم از ايمان خود، چون كوه يادگاري جاودانه بر تراز بي بقاي خاك |
|
+ نوشته شده در
شنبه هفتم اردیبهشت 1387ساعت 4:12 توسط رهگذر |
|
|
امشب در سر شوری دارم امشب در دل نوری دارم
باز امشب در اوج آسمانم باشد رازی با ستارگانم امشب یکسر شوق و شورم از این عالم گویی دورم از شادی پر گیرم که رسم به فلک سرود هستی خوانم در بر حور و ملک در آسمانها غوغا فکنم سبو بریزم ساغر شکنم با ماه و پروین سخنی گویم وز روی مه خود اثری جویم جان یابم زین شبها ماه و زهره را بطرب آرم از خود بی خبرم ز شعف دارم نغمه ای بر لبها امشب در سر شوری دارم امشب در دل نوری دارم باز امشب در اوج آسمانم باشد رازی با ستارگانم امشب یکسر شوق و شورم از این عالم گویی دورم |
|
+ نوشته شده در
شنبه هفتم اردیبهشت 1387ساعت 4:2 توسط رهگذر |
|
|
چرا وقتی که آدم تنها می شه |
|
+ نوشته شده در
شنبه هفتم اردیبهشت 1387ساعت 4:1 توسط رهگذر |
|
|
سلامت را نمي خواهند پاسخ گفت, سرها در گريبان ست. كسي سر بر نيارد كرد پاسخ گفتن و ديدار ياران را. نگه جز پيش پا را ديد, نتواند, كه ره تاريك و لغزان ست. و گر دست محبت سوي كس يازي, به اكراه آورد دست از بغل بيرون؛ كه سرما سخت سوزان ست. نفس, كز گرمگاه سينه مي آيد برون, ابري شود تاريك. چو ديوار ايستد در پيش چشمانت. نفس كاينست, پس ديگر چه داري چشم ز چشم دوستان دور يا نزديك؟ مسيحاي جوانمرد من! اي ترساي پير پيرهن چركين! هوا بس نا جوانمردانه سردست . . . آي . . . دمت گرم و سرت خوش باد! سلامم را تو پاسخ گوي, در بگشاي! منم من, ميهمان هر شبت, لولي وش مغموم. منم من, سنگ تيپا خوردة رنجور. منم, دشنام پست آفرينش, نغمة ناجور. نه از رومم, نه از زنگم, همان بي رنگ بي رنگم. بيا بگشاي در, بگشاي, دلتنگم. حريفا! ميزبانا! ميهمان سال و ماهت پشت در چون موج مي لرزد. تگرگي نيست, مرگي نيست. صدائي گر شنيدي, صحبت سرما و دندان ست. من امشب آمدستم وام بگزارم. حسابت را كنار جام بگذارم. چه مي گوئي كه بيگه شد, سحر شد, بامداد آمد؟ فريبت مي دهد, بر آسمان اين سرخي بعد از سحرگه نيست. حريفا! گوش سرما برده است اين, يادگار سيلي سرد زمستان ست. و قنديل سپهر تنگ ميدان, مرده يا زنده, به تابوت ستبر ظلمت نه توي مرگ اندود, پنهان ست. حريفا! رو چراغ باده را بفروز, شب با روز يكسان ست. سلامت را نمي خواهند پاسخ گفت. هوا دلگير, درها بسته, سرها در گريبان, دست ها پنهان, نفس ها ابر, دل ها خسته وغمگين, درختان اسكلت هاي بلور آجين, زمين دلمرده, سقف آسمان كوتاه, غبار آلوده مهر و ماه, زمستان ست.
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387ساعت 4:42 توسط رهگذر |
|
|
وقتي سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختري بود که کنار دستم نشسته بود و اون منو "داداشي" صدا مي کرد .به موهاي مواج و زيباي اون خيره شده بودم و آرزو مي کردم که عشقش متعلق به من باشه . اما اون توجهي به اين مساله نميکرد .آخر کلاس پيش من اومد و جزوه جلسه پيش رو خواست . من جزومو بهش دادم .بهم گفت :"متشکرم "و گونه من رو بوسيد .
ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم . -------------------------------------------------------------------------------- تلفن زنگ زد .خودش بود . گريه مي کرد. دوست پسرش قلبش رو شکسته بود. از من خواست که برم پيشش. نميخواست تنها باشه. من هم اينکار رو کردم. وقتي کنارش رو کاناپه نشسته بودم. تمام فکرم متوجه اون چشمهاي معصومش بود. آرزو ميکردم که عشقش متعلق به من باشه. بعد از 2 ساعت ديدن فيلم و خوردن 3 بسته چيپس ، خواست بره که بخوابه ، به من نگاه کرد و گفت : "متشکرم " و گونه من رو بوسيد . ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم . -------------------------------------------------------------------------------- روز قبل از جشن دانشگاه پيش من اومد. گفت : "قرارم بهم خورده ، اون نميخواد با من بياد" .من با کسي قرار نداشتم. ترم گذشته ما به هم قول داده بوديم که اگه زماني هيچکدوممون براي مراسمي پارتنر نداشتيم با هم ديگه باشيم ، درست مثل يه "خواهر و برادر" . ما هم با هم به جشن رفتيم. جشن به پايان رسيد . من پشت سر اون ، کنار در خروجي ، ايستاده بودم ، تمام هوش و حواسم به اون لبخند زيبا و اون چشمان همچون کريستالش بود. آرزو مي کردم که عشقش متعلق به من باشه ، اما اون مثل من فکر نمي کرد و من اين رو ميدونستم ، به من گفت :"متشکرم ، شب خيلي خوبي داشتيم " ، و گونه منو بوسيد . ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم . -------------------------------------------------------------------------------- يه روز گذشت ، سپس يک هفته ، يک سال ... قبل از اينکه بتونم حرف دلم رو بزنم روز فارغ التحصيلي فرا رسيد ، من به اون نگاه مي کردم که درست مثل فرشته ها روي صحنه رفته بود تا مدرکش رو بگيره. ميخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون به من توجهي نمي کرد ، و من اينو ميدونستم ، قبل از اينکه کسي خونه بره به سمت من اومد ، با همون لباس و کلاه فارغ التحصيلي ، با گريه منو در آغوش گرفت و سرش رو روي شونه من گذاشت و آروم گفت تو بهترين داداشي دنيا هستي ، متشکرم و گونه منو بوسيد . ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم . -------------------------------------------------------------------------------- نشستم روي صندلي ، صندلي ساقدوش ، توي کليسا ، اون دختره حالا داره ازدواج ميکنه ، من ديدم که "بله" رو گفت و وارد زندگي جديدي شد. با مرد ديگه اي ازدواج کرد. من ميخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون اينطوري فکر نمي کرد و من اينو ميدونستم ، اما قبل از اينکه از کليسا بره رو به من کرد و گفت " تو اومدي ؟ متشکرم" ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم . -------------------------------------------------------------------------------- سالهاي خيلي زيادي گذشت . به تابوتي نگاه ميکنم که دختري که من رو داداشي خودش ميدونست توي اون خوابيده ، فقط دوستان دوران تحصيلش دور تابوت هستند ، يه نفر داره دفتر خاطراتش رو ميخونه ، دختري که در دوران تحصيل اون رو نوشته. اين چيزي هست که اون نوشته بود :" تمام توجهم به اون بود. آرزو ميکردم که عشقش براي من باشه. اما اون توجهي به اين موضوع نداشت و من اينو ميدونستم. من ميخواستم بهش بگم ، ميخواستم که بدونه که نمي خوام فقط براي من يه داداشي باشه. من عاشقش هستم. اما .... من خجالتي ام ... نيمدونم ... هميشه آرزو داشتم که به من بگه دوستم داره. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387ساعت 3:22 توسط رهگذر |
|
ژرالدین، دخترم!
اینجا شب است... شب نوئل؛ در قلعه ی کوچک من همه ی این سپاهیان بی سلاح خفته اند، نه تنها برادر و خواهر تو، حتی مادرت. به زحمت توانستم بی آن که این پرندگان خفته را بیدار کنم، خود را به این اتاق کوچک نیمه روشن، به این اتاق انتظار پیش از مرگ، برسانم. من از تو بس دورم، خیلی دور... اما چشمانم کور باد اگر یک لحظه تصویر تو را از چشم خانه ی من دور کنند؛ تصویر تو آنجا روی میز هم هست. تصویر تو اینجا روی قلب من نیز هست، اما تو کجایی؟ آنجا در پاریس افسونگر بر روی صحنه ی پر شکوه شانزه لیزه میرقصی؛ این را میدانم، و چنان است که گویی در این سکوت شبانگاهی آهنگ قدمهایت را میشنوم و درین ظلمات زمستانی برق ستارگان چشمانت را میبینم. شنیده ام نقش تو در این نمایش پر نور و پر شکوه نقش آن شاهدخت ایرانی است که اسیر خان تاتار شده. شاهزاده خانم باش و برقص، ستاره باش و بدرخش، اما اگر قهقهه ی تحسین آمیز تماشاگران و عطر مستی آور گلهایی که برایت فرستاده اند ، ترا فرصت هشیاری داد، در گوشه ای بنشین، نامه ام را بخوان و به صدای پدرت گوش فرا دار. من پدر تو هستم، ژرالدین! من چارلی چاپلین هستم! وقتی بچه بودی شبهای دراز به بالینت نشستم و برایت قصه ها گفتم: قصه ی زیبای خفته در جنگل، قصه ی اژدهای بیدار در صحرا. خواب که به چشمان پیرم می آمد، طعنه اش میزدم و میگفتم: برو! من در رویای دخترم خفته ام. رویا میدیدم ژرالدین، رویا... رویای فردای تو، رویای امروز تو. دختری میدیدم به روی صحنه، فرشته ای میدیدم به روی آسمان که میرقصید، و میشنیدم تماشا گران را که میگفتند: دختره را میبینی؟ این دختر همان دلقک پیره! اسمش یادته؟ چارلی! آری، من چارلی هستم. من دلقک پیری بیش نیستم. امروز نوبت توست، برقص! من با آن شلوار گشاد پاره پاره رقصیدم و تو در جامه ی حریر شاهزادگان میرقصی! این رقصها و بیشتر از آن صدای کف زدنهای تماشاگران گاه ترا به آسمانها خواهد برد، برو! آنجا هم برو، اما گاهی هم روی زمین بیا و زندگی مردمان را تماشا کن! زندگی آن رقاصگان دوره گرد کوچه های تاریک را که با شکم گرسنه و پاهایی که از بینوایی میلرزد، میرقصند. من یکی از اینان بودم ژرالدین! در آن شبهای افسانه ای کودکی که تو با لالایی قصه های من به خواب میرفتی، من باز بیدار میماندم، در چهره ی تو مینگریستم، ضربان قلبت را میشمردم و از خود میپرسیدم: چارلی! آیا این بچه گربه هرگز تو را خواهد شناخت؟ تو مرا نمیشناسی ژرالدین. در آن شبهای دور بس قصه ها با تو گفتم، اما قصه ی خود را هرگز نگفتم. این هم داستانی شنیدنی است: داستان آن دلقک پیری که در پست ترین محلات لندن آواز میخواند و میرقصید و صدقه جمع میکرد. این داستان من است. من طعم گرسنگی را چشیده ام. من درد بی خانمانی را کشیده ام و از اینها بیشتر، من رنج حقارت آن دلقک دوره گرد را که اقیانوسی از غرور در دلش موج میزد، اما سکه ی صدقه ی رهگذر خود خواهی آن را میخشکاند، احساس کرده ام . با این همه من زنده ام و از زندگان پیش از آن که بمیرند، نباید حرفی زد. داستان من به کار تو نمی آید، از تو حرف بزنیم! به دنبال نام تو نام من است. چاپلین! با همین نام چهل سال بیشتر مردم روی زمین را خنداندم و بیشتر از آن چه آنان خندیدند، من گریستم. ژرالدین! در دنیایی که تو زندگی میکنی، تنها رقص و موسیقی نیست. نیمه شب، هنگامی که از سالن پر شکوه تئاتر بیرون می آیی، آن تحسین کنندگان ثروتمند را یک سره فراموش کن .اما حال آن راننده تاکسی را که تو را به منزل میرساند بپرس .حال زنش راهم بپرس... و اگر آبستن بود و پولی برای خریدن لباس بچه اش نداشت، چک بکش و پنهانی توی جیب شوهرش بگذار. به نماینده ی خودم در بانک پاریس دستور داده ام فقط این نوع خرجهای تورا بی چون و چرا قبول کند، اما برای خرجهای دیگرت باید صورت حساب بفرستی. گاه به گاه با اتوبوس، با مترو، شهررا بگرد. مردم را نگاه کن، زنان بیوه و کودکان یتیم را نگاه کن و دست کم روزی یک بار با خود بگو: من هم یکی از آنان هستم! تو یکی از آنها هستی دخترم، نه بیشتر! هنر پیش از آن که دو بال دور پرواز به انسان بدهد، اغلب دو پای او را میشکند. وقتی به آنجا رسیدی که یک لحظه خود را برتر از تماشاگران رقص خویش بدانی، همان لحظه صحنه را ترک کن و با اولین تاکسی خود را به حومه ی پاریس برسان. من آنجا را خوب میشناسم، از قرنها پیش آنجا گهواره ی بهاری کولیان بوده است. در آنجا رقاصه هایی مثل خودت خواهی دید، زیباتر از تو، چالاکتر از تو و مغرورتر از تو! آنجا از نور نورافکنهای تئاتر شانزه لیزه خبری نیست. نورافکن کولیان تنها نور ماه است! نگاه کن! خوب نگاه کن! آیا بهتر از تو نمیرقصند؟ اعتراف کن دخترم! همیشه کسی هست که بهتر از تو باشد؛ و این را بدان که در خانواده ی چاپلین هرگز کسی آن قدر گستاخ نبوده است که به یک کالسکه ران یا گدای کنار رود سن ناسزایی بدهد! من خواهم مرد، و تو خواهی زیست. امید من آنست که تو هرگز در فقر زندگی نکنی. همراه این نامه یک چک سفید برایت میفرستم، هر مبلغی که میخواهی بنویس و بگیر؛ اما همیشه وقتی دو فرانک خرج میکنی، با خودت بگو: سومین سکه مال من نیست، این باید مال یک مرد گمنام باشد که امشب به یک فرانک احتیاج دارد. جستجویی لازم نیست، این نیازمندان گمنام را اگر بخواهی همه جا خواهی یافت. اگر از پول و سکه با تو حرف میزنم، برای آنست که از نیروی افسون این بچه های شیطان خوب آگاهم. من زمانی دراز در سیرک زیسته ام؛ همیشه و هر لحظه به خاطر بندبازانی که از روی ریسمانی بس نازک راه میروند، نگران بوده ام. اما این حقیقت را با تو بگویم دخترم: مردمان بر روی زمین استوار بیش از بندبازان بر روی ریسمان نااستوار سقوط میکنند. شاید که شبی، درخشش گرانبهاترین الماس این جهان ترا بفریبد، آن شب این الماس ریسمان نااستواری خواهد بود که به حتم از آن سقوط خواهی کرد! آن روز تو بندبازی ناشی خواهی بود و بندبازان ناشی همیشه سقوط میکنند! دل به زر و زیور نبند، زیرا بزرگترین الماس این جهان آفتاب است که خوشبختانه این الماس برای همه میدرخشد. برهنگی بیماری عصر ماست! من پیرمردم، شاید حرفهای خنده آور میزنم، اما بد نیست اندیشه ی تو در این مورد مال ده سال پیش باشد، مال دوران پوشیدگی! نترس! ده سال ترا پیر نخواهد کرد. به هر حال امیدوارم تو آخرین کسی باشی که تبعه ی جزیره ی لختیها میشود! میدانم که پدران و فرزندان همیشه جنگی جاودانی با یک دیگر دارند. با من، با اندیشه های من جنگ کن دخترم؛ من از کودکان مطیع خوشم نمی آید! با این همه پیش از آن که اشکهای من این نامه را تر کند، میخواهم یک امید به خودم بدهم؛ امشب شب نوئل است، شب معجزه؛ امیدوارم معجزه ای رخ دهد تا تو آن چه من به راستی میخواستم بگویم را دریافته باشی. چارلی دیگر پیر شده است ژرالدین! دیر یا زود باید به جای آن جامه های نمایش، روزی هم جامه ی عزا بپوشی و بر سر مزار من بیایی. حاضر به زحمت تو نیستم، تنها گاهگاهی چهره ی خود را در آینه نگاه کن، آنجا مرا نیز خواهی دید! خون من در رگهای توست. امیدوارم حتی آن زمان که خون در رگهای من میخشکد ، چارلی را، پدرت را فراموش نکنی. من فرشته نبودم، اما تا آنجا که در توان من بود تلاش کردم آدم باشم! تو نیز تلاش کن. رویت را میبوسم . سوئیس، دومین ساعت از 8760 ساعت سال 1964 |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سوم اردیبهشت 1387ساعت 16:9 توسط رهگذر |
|
|
همان رنگ و همان روی، همان برگ و همان بار. همان خنده ی خاموش در او خفته بسی راز، همان شرم و همان ناز. همان برگ سپید به مثل ژاله ی ژاله به مثل اشک نگونسار، همان جلوه و رخسار. نه پژمرده شود هیچ، نه افسرده؛ که افسردگی روی خورد آب زپژمردگی دل. ولی در پس این چهره دلی نیست. گرش برگ و بری هست، زآب و ز گلی نیست. هم از دور ببینش. بمنظر بنشان و به نظاره بنشینش. ولی قصه ز امّیدهایی که دراو بسته دلت، هیچ مگویش. مبویش. که او بوی چنین قصه شنیدن نتواند. مبر دست به سویش. که در دست تو جز کاغذ رنگین، ورقی چند، نماند |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه دوم اردیبهشت 1387ساعت 21:36 توسط رهگذر |
|
|
زرتشت میگوید: پروردگارا! آنگاه که تو مردم را بهنیروی مینَویِ خویش آفریدی و قدرت درک و شعور بهآنها دادی؛ آنگاه که تو جسم را با جان درآمیختی؛ آنگاه که تو کردار و آموزش را پدید آوردی، چنین مقرر کردی که هرکسی برطبق ارادۀ آزاد خودش تصمیم بگیرد و عمل کند. چنین است که دروغآموز و راستآموز، یعنی هم آنکه نمیداند و هم آنکه میداند، هرکدام برطبق خواستِ درونی و ذهنیتِ خویش بهبانگ بلند تعلیم میدهد و مردم را بهسوی خویش فرامیخوانَد. انسان نیکاندیشی که در انتخاب راهش مُرَدَّد است آرمَئیتی معنویتِ راهگشای خویش را بهاو میبخشد تا راه درست را برگزیند |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه دوم اردیبهشت 1387ساعت 21:32 توسط رهگذر |
|
|
سلام.. سلامی چو بوی خوش آشنایی.. سلام به شما دوست عزیزی که این وبلاگو واسه گذروندن اوقات فراغتتون انتخاب کردین .. اگه مطالب رو خوندی و خوشت اومد یه نظر کوچولو واسم بذار تا مایه امیدواری بیشتر من واسه ادامه راه باشه .. منتظر نظراتون هستم .. یا حق |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه دوم اردیبهشت 1387ساعت 21:30 توسط رهگذر |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
...
پهلوی ديوار تركخورده ای که می گذرد بر تن او كاروان مور بر لب يك پله چوبين نشسته ام با نگهی گمشده در خاطرات دور ... |
| نوشته های پیشین |
|
فروردین 1388 اسفند 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 شهریور 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 |
| آرشیو موضوعی |
|
شعر مقاله و داستان ترانه متفرقه خودمونی |
|
RSS
|