X
تبلیغات
...رهگذر...
بسان رهنوردانی كه در افسانه ها گويند ...
سلاخی می گریست،

به قناری کوچکی

دلباخته بود ...

+ نوشته شده در  جمعه هفتم فروردین 1388ساعت 1:5  توسط رهگذر | 
بهترین چیز رسیدن به نگاهیـــــــــــــــــــــــــست

که از حادثه ی عشق تر است ...

+ نوشته شده در  جمعه دوم اسفند 1387ساعت 17:33  توسط رهگذر | 
حتی برف هم نمیاید که بخواهم رخوت این روزهایم را به باریدنش نسبت بدهم...اما این روزها باز تمایل عجیبی دارم به فرار, از آدمها, از حرفها, از مسئولیتها...دلم میخواهد با یک فنجان چای و یک کتاب سرگرم کننده توی تختم لم بدهم...کاش برف ببارد...
+ نوشته شده در  یکشنبه یکم دی 1387ساعت 23:46  توسط رهگذر | 
خجسته باد امشب ...

+ نوشته شده در  شنبه سی ام آذر 1387ساعت 2:33  توسط رهگذر | 
ای زمستان باستانی،

پرنده هایی که به جستجوی دانه رفتند

ناگهان برف شدند ...

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم آبان 1387ساعت 23:7  توسط رهگذر | 
دلتنگی های آدمی را

باد ترانه یی می خواند،

رویاهایش را

آسمان پر ستاره نادیده می گیرد،

و هر دانه ی برفی

به اشکی نریخته می ماند.

.

سکوت

سرشار از سخنان ناگفته است

از حرکات ناکرده

اعتراف به عشق های نهان

و شگفتی های بر زبان نیامده.

.

در این سکوت

حقیقت ما نهفته است

حقیقت تو

و من.

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم شهریور 1387ساعت 4:21  توسط رهگذر | 
کسی می گوید "آری"

به تولد من

به زندگیم

به بودنم

ضعفم

ناتوانیم

مرگم

.

کسی می گوید "آری"

به من

به تو،

و از انتظار طولانی شنیدن پاسخ من

شنیدن پاسخ تو

خسته نمی شود.

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم شهریور 1387ساعت 4:12  توسط رهگذر | 
از تنهایی مگریز

به تنهایی مگریز

گهگاه

آن را بجوی و

تحمل کن

و به آرامش خاطر

مجالی ده!

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم شهریور 1387ساعت 4:2  توسط رهگذر | 
درخت هر چه سالخورده تر باشد

سترگ تر است و پر ارزش تر

ریشه اش هر چه عمیق تر

پا در جای تر در برابر توفان

شاخسارش هر چه انبوه تر

پناهش امن تر

تنه اش هر چه بنیرو تر

تکیه گاهی اطمینان بخش تر

تاجش هر چه برتر

سایه اش دعوت کننده تر.

.

هر حلقه اش نشان نمایانی است

از روزگاری که پس پشت نهاده:

همچون چینی

بر چهره یی.

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم شهریور 1387ساعت 3:51  توسط رهگذر | 
میلاد یکی کودک

شکفتن گلی را ماند

چیزی نادر به زندگی آغاز می کند

با شادی و اندکی درد.

روزانه به گونه یی نمایان بر می بالد

بدان ماند که نادره ی نخستین است

و نادره ی آخرین.

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم شهریور 1387ساعت 3:38  توسط رهگذر | 
گرفتار

وحشت زده

مبهوت

از شعبده ی زیستن

به چشم دیدن

به گوش شنیدن

به دست سودن

به بینی بوییدن

به زبان چشیدن

به قصد دریافت آن که

زندگی چیست

چه می تواند باشد.

گرفتار

وحشت زده

مبهوت.

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم شهریور 1387ساعت 3:32  توسط رهگذر | 
سلام به شما دوستان خوبم که با پیشنهاد ها و انتقاداتتون راه را برایم هموار می کنید..

من یکبار به دوستان گفته بودم که شعر رو دوست دارم ولی هیچ وقت شاعری نکردم.. البته گهگاهی شعرهایی می نویسم از خودم و واستون میذارم..

بازم ممنون..

.

راستی سه ماهه شد..

یا حق

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام تیر 1387ساعت 3:28  توسط رهگذر | 

 

الفبا برای سخن گفتن نیست

برای نوشتن نام توست

اعداد

پیش از تولّد تو به صف ایستادند

تا راز زاد روز تو را بدانند

دست های من

برای جستجوی تو پیدا شدند

دهانم

کشفِ دهانِ توست.

ای کاشفِ آتش

در آسمان دلم توده برفی ست

که به خنده های تو دل بسته است

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم تیر 1387ساعت 4:31  توسط رهگذر | 
طبیعت بی جان

 

دسته ی کاغذ

بر میز

در نخستین نگاه آفتاب.

 

کتابی مبهم و

سیگاری خاکستر شده کنار فنجان چای از یاد رفته.

 

بحثی ممنوع

در ذهن.

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم تیر 1387ساعت 2:40  توسط رهگذر | 
فقط اومدم بگم که وبلاگم دو ماهه شد ...

و از همه ی شما دوستان عزیز متشکرم ..

همین .. به امید دیدار ..

+ نوشته شده در  شنبه یکم تیر 1387ساعت 2:52  توسط رهگذر | 
هجرانی

 

که ایم و کجاییم

چه می گوییم و در چه کاریم؟

 

پاسخی کو؟

 

به انتظار پاسخی

                      عصب می کشیم

و به لطمه ی پژواکی

کوه وار

         در هم می شکنیم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387ساعت 2:16  توسط رهگذر | 
قصه عشق...

 

از کجا آغاز کنم

روایت قصه ای که از عشقی بس بزرگ و با شکوه سخن

می گوید

داستان شیرینی که کهن تر از قلب دریاهاست

حقیقت ساده عشقی که او برایم به ارمغان آورد،

از کجا آغاز کنم ..

.

با اولین سلام

به این دنیای تهی و پوچ من معنا بخشید

و دیگر عشقی بجز او در قلبم جای نخواهد گرفت ..

او به زندگی ام پای نهاد و به آن لذت بخشید ..

او قلبم را سرشار می کند،

سرشار از لذت هایی که بس بی نظیرند،

سرشار از نوای فرشتگان و تخیلاتی بکر و دست نیافتنی ..

او جام روانم را از فراوانی عشقش لبریز می سازد،

و اینگونه است که هر کجا پای می گذارم دیگر تنها نیستم

آخر با همراهی چون او چگونه می توان تنها بود؟

و من هرگاه دستانش را جستجو کنم،همواره در کنار من است...

.

این عشق چقدر دوام خواهد داشت؟

آیا هرگز می توان آنرا با گذر زمان سنجید؟

اکنون پاسخی ندارم

تنها می توانم بگویم که

تا آن هنگام که تمامی ستارگان بسوزند و بی فروغ شوند،

نیازمند او خواهم بود،

و او نیز در کنارم خواهد ماند ...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم خرداد 1387ساعت 2:46  توسط رهگذر | 
هلا٬معبود من٬معشوق من٬ایران...

هیچ آیا تا به حال دلت لرزیده است؟ آنچنان که تارهای گیسوانی پریشان٬از وزش خنکای نسیمی بهاری می لرزد! هیچ آیا٬معبود خویش را در کنار داشته ای؟ و سر در بناگوش او نهاده٬از عطر دل آویز گیسوان پرندینش از خود بی خود شده ای؟ هیچ آیا عطر خاطره آمیز رویا را در مشام جان خویش نیوشیده ای؟ بیا٬همگام با من تا ماسوله آنجا که پنجره های خانه ها٬رو به سوی دامن دامن گل و سبزه گشوده می شوند و تو در دورنمای شهر٬چیزی جز لطافت و زیبایی نمی یابی. آنجا که بام هر خانه ای٬راهگذر رهگذرانی خسته است که پس از گذران روزی پر تلاش٬با کوله باری از عشق و عاطفه به خانه باز می گردند تا سر سفره ساده ای میهمان سادگی و صفای روستایی خویش باشند...

آه٬در گلستانه چه بوی علفی می آید!

این همان شمیم مقدسی است که گویا در کوچه ساران بهشت جاریست... بوی شبدرهای خیس از قطرات شبنم٬جریان موسیقی دل چسب وزش نسیم صبح گاهی در لابلای شاخه های بیدهای مجنون و ترنم شیرین بال زدن های قمریان و سارها را تکمیل می کند٬هنگامی که در هجوم نخستین تراوش انوار خورشید از خواب شبانه٬سر بر می دارند... بگو بدانم...! چه کسی می تواند بگوید٬زیبایی بکر و وحشی کویر٬با آن تپه ماهورهایی که تا چشم کار میکند و بی نهایت را مینمایاندت از زیبایی سبزه زاران شمال کمتر است؟ چه کسی قادر است ستاره چینان مردمان ساده دلش را٬در نقره باران شب های ماهتابی٬در مظروف واژگان بگنجاند...؟

هلا٬سرزمین من...

چه عاشقانه و بی منت٬آغوش به روی فرزندانت گشوده ای و آنان را از سفره نعمت خویش بهره مند ساخته ای. می پندارم بهشت این جاست٬خاک تو٬خاک بهشت است٬زلال چشمه سارها و رودهایت٬چشمه ها و رودخانه های بهشت را در خاطر می نشاند. از شمال تا جنوب و از شرق تا به غرب تو٬بهار و تابستان و پاییز و زمستان را یک جا در خود جمع کرده ای. ابر و باد و باران٬وام دار تو اند. کوه٬استواریش را٬دریا توفندگی اش را٬دشت٬سر سبزی اش را٬کویر٬هرم سوزانش و آسمان بی انتهایش را از سفره تو متنعم شده اند. شهر هایت٬یک به یک٬پایه های مهد تمدن و فرهنگ را بر شانه های استوار خویش نهاده اند.

هلا٬مادر من٬

می اندیشم تو چه صبور و پا بر جایی و حوادث تلخ روزگار هرگز خم به ابروی تو نیاورد و تو هرگز٬زانوی تسلیم بر زمین ننهادی و سر در برابرشان فرو نیاوردی... هلا٬تبریزت٬خراسان و شیراز و کاشان و اصفهان و کرمانت٬هلا سیستانت٬سرزمین اسطوره و حماسه... از کدام پاره از پیکرت بگویم که هر یک گوشه ای از بهشت خدا را در باورمان زنده می دارد...؟ می خواهم قصیده ای بسرایم در مدحت٬به درازای تاریخ٬آن سان که ابر٬ببارد٬دریا طغیان کند و کوه فرو پاشد. می خواهم تو را در ترانه ای٬به وصف بنشینم٬آنچنان که زنان کوچ نشین عشایر٬هنگامی که پاچین های رنگارنگ و چشم نواز خویش را بر تن دارند و با هلهله ای شور افزا٬دستمال های سپیدشان را بر فراز سر٬می چرخانند و گرد بر گرد هم٬به رقص و پایکوبی بر می خیزند٬آن را به زمزمه ای شیرین٬ترنم کنند که هله برخیز٬به شوری که بشورانیمان... و چوپانان عاشق٬هنگامی که در دشت ها و دمن ها٬گله شان را یله می کنند و در گوشه ای می آسایند٬مصراع به مصراعش را در بند بند نای خویش بنوازند... می خواهم در مدح تو واژه ای بیابم٬به سبزای سبزینه های دشت های شمال و به آبی آسمان کردستان و به سرکشی کوه های البرز و جبال بارز و سهند و سبلان و به سوزندگی کویر لوت و به عطر نارنجستان های شیراز و به شیرینی رطب های نخلستان های جنوب و به زلالی زاینده رود و به وسعت دریای خزر و خلیج فارس... می خواهم برای تو٬جمله ای بنویسم... که عاشقانه ترین غزل حافظ و حکیمانه ترین کلام سعدی و عارفانه ترین پند مولانا و فاخرترین سخن ناصر خسرو را به معنا بنشیند. می خواهم از دیدنی هایت بگویم٬از کوه ها٬دشت ها٬رودها و دریاهایت سخن برانم٬می خواهم از آب و خاک و درخت و آسمان و ابر و باد و بهار و تابستان و پاییز و زمستانت بگویم و ستارگان آسمان کویرت را یک به یک بر چینم و در طبقی زرین٬پیش کشت نمایم لیکن٬مگر می شود بحر را در کوزه گنجانید.؟ هلا سرزمین من٬معبود من٬مادر من...

...

کجا تو را صدا کنم؟

تو ای همیشه چون نسیم

مهربان

کجا بخوانمت به نام؟

تو ای همیشه چون درخت

سبز سبز

تو آن طلوع جاودانه ی سحر گهی

نشسته تا به عمق تو به توی کوچه ی شبانه ی دلم

تو ای نجیب

همیشه تا همیشه با منی...

+ نوشته شده در  شنبه چهارم خرداد 1387ساعت 11:10  توسط رهگذر | 
بالاخره یک ماه از تاسیس این وبلاگ گذشت ..

و خوشحالم که تونستم به یاری شما دوستان عزیزم این وبلاگو تا این جایی که هست برسونم ..

به هر حال همه چیز باید بعد از مدتی دوباره گردگیری بشن .. و به همین خاطر یه دستی به سرو روی این وبلاگ کشیدم ..

من دست به قلمم زیاد خوب نیست .. واسه همینم زیاد از خودم نمیگم میترسم موضوع رو اشتباه برسونم .. همین ..

بازم منتظر اظهار نظرات شما دوستان عزیزم هستم ..

یا حق ..

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم خرداد 1387ساعت 4:1  توسط رهگذر | 

:FREEDOM

.

To love

,And to freedom

;Plenty paths are ahead

,To peace

.And to humanity as well

.

,Don't ever lose your heart's words

,Don't ever cross out your numerous verses

For one is verse breaking

And one is word burning

.

!Fatigued i am, Fatigued

... Play my notes

... Compose me


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387ساعت 15:56  توسط رهگذر | 

,Lord

;Send me sleep that i may live

.The wrongs i've done this day forgive

,Bless every deed and thought and word

.I've rightly done,or said,or heard

;Bless relatives and friends always

.Teach all the world to watch and pray

,My thanks for all my blessing

..Take and hear my prayer for Jesus' Sake

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت 16:19  توسط رهگذر | 
که امیدوارم ازش لذت ببرید ...

بنام آفريدگاردانايي :

زندگي جوشش يك رودپرازهمهمه هاست

زندگي دغدغه زيستن چلچله هاست

زندگي معني دانستن ونابودي ناداني هاست

زندگي چشمه سرشاروپرازنعمت آگاهي هاست

قصّه كوتاه كنم دوست كه اين شور و نـوا

تا ابد ماندني و عامل پويايي هاسـت ...

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387ساعت 20:35  توسط رهگذر | 
 همه در خواب بودند

       جز ماه که به ستاره هایش می خندید

                               و روزگار که از حال دل من می پرسید

                                        و راه که منتظرم بود..

درختان تماشایم میکردند

            و خط سفید کنار جاده دم از رفاقت میزد

کاش با من بودی و تنهایی را می دیدی که چقدر با محبت بود

                  و غم که سر افکنده در کنارم می آمد

       و زندگی آن شب چه سخت می گذشت

                                                همه در خواب بودند ...

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387ساعت 1:26  توسط رهگذر | 
که با دست خط خودم نوشتم و امیدوارم خوشتون بیاد .. که البته به دلیل بزرگ بودن سایزش اونو در ادامه مطلب گذاشتم .. 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه دهم اردیبهشت 1387ساعت 23:53  توسط رهگذر | 

من از نهایت شب حرف میزنم

من از نهایت تاریکی

و از نهایت شب حرف میزنم

اگر به خانه ی من آمدی برای من ای مهربان چراغ بیاور

و یک دریچه که از آن

به ازدحام کوچه ی خوشبخت بنگرم

+ نوشته شده در  شنبه هفتم اردیبهشت 1387ساعت 4:33  توسط رهگذر | 

گر بدين سان زيست بايد پست

من چه بي شرمم اگر فانوس عمرم را به رسوائي نياويزم

بر بلند كاج خشك كوچه بن بست

گر بدين سان زيست بايد پاك

من چه ناپاكم اگر ننشانم از ايمان خود، چون كوه

يادگاري جاودانه بر تراز بي بقاي خاك

+ نوشته شده در  شنبه هفتم اردیبهشت 1387ساعت 4:12  توسط رهگذر | 

امشب در سر شوری دارم امشب در دل نوری دارم
باز امشب در اوج آسمانم باشد رازی با ستارگانم
امشب یکسر شوق و شورم از این عالم گویی دورم
از شادی پر گیرم که رسم به فلک سرود هستی خوانم در بر حور و ملک
در آسمانها غوغا فکنم سبو بریزم ساغر شکنم
با ماه و پروین سخنی گویم وز روی مه خود اثری جویم
جان یابم زین شبها
ماه و زهره را بطرب آرم از خود بی خبرم ز شعف دارم
نغمه ای بر لبها
امشب در سر شوری دارم امشب در دل نوری دارم
باز امشب در اوج آسمانم باشد رازی با ستارگانم
امشب یکسر شوق و شورم از این عالم گویی دورم

+ نوشته شده در  شنبه هفتم اردیبهشت 1387ساعت 4:2  توسط رهگذر | 

چرا وقتی که آدم تنها می شه
غم و غصه اش قد یک دنیا می شه

میره و یه گوشه پنهون می شینه
ارو مثل یه زندون می بینه

غم تنهایی اسیرت می کنه

تا بخوای بجنبی پیرت می کنه

وقتی که تنها می شم اشک تو چشام پر می زنه

غم می آد یواش یواش خونه دل در می زنه

یاد اون شبها می افتم زیر مهتاب بهار

توی جنگل ، لب چشمه ، می نشستیم من و یار
...
غم تنهایی اسیرت می کنه

تا بخوای بجنبی پیرت می کنه

می گن این دنیا دیگه مثل قدیما نمی شه
این آدما زشته دیگه زیبا نمی شه

اون بالا باد داره زاغ ابرا رو چوب می زنه
اشک این ابرا زیاده ولی دریا نمی شه

غم تنهایی اسیرت می کنه

تا بخوای بجبی پیرت می کنه

+ نوشته شده در  شنبه هفتم اردیبهشت 1387ساعت 4:1  توسط رهگذر | 

سلامت را نمي خواهند پاسخ گفت, سرها در گريبان ست.

كسي سر بر نيارد كرد پاسخ گفتن و ديدار ياران را.

نگه جز پيش پا را ديد, نتواند,

كه ره تاريك و لغزان ست.

و گر دست محبت سوي كس يازي,

به اكراه آورد دست از بغل بيرون؛

كه سرما سخت سوزان ست.

نفس, كز گرمگاه سينه مي آيد برون, ابري شود تاريك.

چو ديوار ايستد در پيش چشمانت.

نفس كاينست, پس ديگر چه داري چشم

ز چشم دوستان دور يا نزديك؟

مسيحاي جوانمرد من! اي ترساي پير پيرهن چركين!

هوا بس نا جوانمردانه سردست . . . آي . . .

دمت گرم و سرت خوش باد!

سلامم را تو پاسخ گوي, در بگشاي!

منم من, ميهمان هر شبت, لولي وش مغموم.

منم من, سنگ تيپا خوردة رنجور.

منم, دشنام پست آفرينش, نغمة ناجور.

نه از رومم, نه از زنگم, همان بي رنگ بي رنگم.

بيا بگشاي در, بگشاي, دلتنگم.

حريفا! ميزبانا! ميهمان سال و ماهت پشت در چون موج مي لرزد.

تگرگي نيست, مرگي نيست.

صدائي گر شنيدي, صحبت سرما و دندان ست.

من امشب آمدستم وام بگزارم.

حسابت را كنار جام بگذارم.

چه مي گوئي كه بيگه شد, سحر شد, بامداد آمد؟

فريبت مي دهد, بر آسمان اين سرخي بعد از سحرگه نيست.

حريفا! گوش سرما برده است اين, يادگار سيلي سرد زمستان ست.

و قنديل سپهر تنگ ميدان, مرده يا زنده,

به تابوت ستبر ظلمت نه توي مرگ اندود, پنهان ست.

حريفا! رو چراغ باده را بفروز, شب با روز يكسان ست.

سلامت را نمي خواهند پاسخ گفت.

هوا دلگير, درها بسته, سرها در گريبان, دست ها پنهان,

نفس ها ابر, دل ها خسته وغمگين,

درختان اسكلت هاي بلور آجين,

زمين دلمرده, سقف آسمان كوتاه,

غبار آلوده مهر و ماه,

زمستان ست.

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387ساعت 4:42  توسط رهگذر | 

وقتي سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختري بود که کنار دستم نشسته بود و اون منو "داداشي" صدا مي کرد .به موهاي مواج و زيباي اون خيره شده بودم و آرزو مي کردم که عشقش متعلق به من باشه . اما اون توجهي به اين مساله نميکرد .آخر کلاس پيش من اومد و جزوه جلسه پيش رو خواست . من جزومو بهش دادم .بهم گفت :"متشکرم "و گونه من رو بوسيد .
ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم
.
--------------------------------------------------------------------------------
تلفن زنگ زد .خودش بود . گريه مي کرد. دوست پسرش قلبش رو شکسته بود. از من خواست که برم پيشش. نميخواست تنها باشه. من هم اينکار رو کردم. وقتي کنارش رو کاناپه نشسته بودم. تمام فکرم متوجه اون چشمهاي معصومش بود. آرزو ميکردم که عشقش متعلق به من باشه. بعد از 2 ساعت ديدن فيلم و خوردن 3 بسته چيپس ، خواست بره که بخوابه ، به من نگاه کرد و گفت : "متشکرم " و گونه من رو بوسيد
.
ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم
.
--------------------------------------------------------------------------------
روز قبل از جشن دانشگاه پيش من اومد. گفت : "قرارم بهم خورده ، اون نميخواد با من بياد" .من با کسي قرار نداشتم. ترم گذشته ما به هم قول داده بوديم که اگه زماني هيچکدوممون براي مراسمي پارتنر نداشتيم با هم ديگه باشيم ، درست مثل يه "خواهر و برادر" . ما هم با هم به جشن رفتيم. جشن به پايان رسيد . من پشت سر اون ، کنار در خروجي ، ايستاده بودم ، تمام هوش و حواسم به اون لبخند زيبا و اون چشمان همچون کريستالش بود. آرزو مي کردم که عشقش متعلق به من باشه ، اما اون مثل من فکر نمي کرد و من اين رو ميدونستم ، به من گفت :"متشکرم ، شب خيلي خوبي داشتيم " ، و گونه منو بوسيد
.
ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم
.
--------------------------------------------------------------------------------
يه روز گذشت ، سپس يک هفته ، يک سال ... قبل از اينکه بتونم حرف دلم رو بزنم روز فارغ التحصيلي فرا رسيد ، من به اون نگاه مي کردم که درست مثل فرشته ها روي صحنه رفته بود تا مدرکش رو بگيره. ميخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون به من توجهي نمي کرد ، و من اينو ميدونستم ، قبل از اينکه کسي خونه بره به سمت من اومد ، با همون لباس و کلاه فارغ التحصيلي ، با گريه منو در آغوش گرفت و سرش رو روي شونه من گذاشت و آروم گفت تو بهترين داداشي دنيا هستي ، متشکرم و گونه منو بوسيد
.
ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم
.
--------------------------------------------------------------------------------
نشستم روي صندلي ، صندلي ساقدوش ، توي کليسا ، اون دختره حالا داره ازدواج ميکنه ، من ديدم که "بله" رو گفت و وارد زندگي جديدي شد. با مرد ديگه اي ازدواج کرد. من ميخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون اينطوري فکر نمي کرد و من اينو ميدونستم ، اما قبل از اينکه از کليسا بره رو به من کرد و گفت " تو اومدي ؟ متشکرم
"
ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم
.
--------------------------------------------------------------------------------
سالهاي خيلي زيادي گذشت . به تابوتي نگاه ميکنم که دختري که من رو داداشي خودش ميدونست توي اون خوابيده ، فقط دوستان دوران تحصيلش دور تابوت هستند ، يه نفر داره دفتر خاطراتش رو ميخونه ، دختري که در دوران تحصيل اون رو نوشته. اين چيزي هست که اون نوشته بود :" تمام توجهم به اون بود. آرزو ميکردم که عشقش براي من باشه. اما اون توجهي به اين موضوع نداشت و من اينو ميدونستم. من ميخواستم بهش بگم ، ميخواستم که بدونه که نمي خوام فقط براي من يه داداشي باشه. من عاشقش هستم. اما .... من خجالتي ام ... نيمدونم ... هميشه آرزو داشتم که به من بگه دوستم داره.

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387ساعت 3:22  توسط رهگذر |